رستارستا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

دختر پاییزی ما

رستای انگری برد

عزیز دل مامان چند روز قبل از هجده ماهگیت بود که رفتیم تولد رایان جون، مامانی برای شما لباس با تم انگری برد آماده کرد، غیر از اون یه لباس دیگه هم برات دوختم که با لباس مامانی ست بود و خیلی بهت میومد... قربونت برم رفته بودی روی جایی رایان جون نشسته بودی و دوس نداشتی کسی نزدیکت بشه       ...
13 تير 1394

رستای باهوش، رستای مهربون

دختر گلم ، بازی فکری هوش چین که برای بچه های 18 ماهه به بالاست رو از 15-14 ماهگی باهات کار کردم، خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردم یادش گرفتی، الان که 17 ماهه هستی دو صفحشو کامل می چینی ، حلقه های رنگیتو هم با سعی و خطا کامل می کنی، مفهوم رنگ و شکل رو هم یاد گرفتی یعنی رنگا و شکلا رو از هم تشخیص می دی رنگ آبی رو هم بلدی، اگه ازت کاری بخوام سعی میکنی انجامش بدی، دایره کلماتتم روز بروز بیشتر میشه این یعنی شما یه نابغه کوچولو هستی...اصلا همه بچه ها نابغه هستن، زندگی بین اینهمه چیز جدید واقعا سخته و فقط یه نابغه می تونه هر روز یه حرف جدید یاد بگیره، یه چیز جدید کشف کنه و  جای جدید بره، کاش این دنیا ارزش اینهمه عشق به زندگی که توی شما بچه ...
12 خرداد 1394

در حوالی هفده ماهگی

عزیز دلم الان که دارم این پستو برات می نویسم دقیقا 1 سال و 5 ماه و 15 روز سن داری و دقیقا همین مدته که زندگی مارو با حضورت متحول کردی.. این روزا خیلی شیرین شدی، کلی کار جدید یاد گرفتی که گفتن همه اونا خیلی سخته جیگر مامانی الان یکماهی میشه که  12 تا دندون قشنگ داری، برای این 4 تای آخری که دندون آسیاب بود از همه بیشتر بیتابی می کردی. راه رفتنت هم خیلی خوب شده الان دیگه به بدو بدو رسیده، تازگی یاد گرفتی دور خودت می چرخی، توپ رو هم با پات پرتاب می کنی عزیز دل مامانی شما کلی کلمه بلدی و سعی میکنی هر کلمه جدیدی که میشنوی تکرار کنی، کلماتی که می تونی واضح بگی ایناست:   آبه یعنی آب، کافیه یه لیوان آبه داش...
11 خرداد 1394

رستا و بابا

رستای من شما خیلی بابایی هستی، خیلی وقتا دوس داری از دست بابا غذا بخوری، وقتی باهات بازی میکنه کلی می خندی، همش تو گریه هات اسمشو صدا میزنی، وقتی لباس جدیدی می پوشی سریع میری خودتو بهش نشون میدی، صبحها که از خواب بیدار میشی اگه بابایی خونه باشه میری کنارش میشینی و با همدیگه تلویزیون نیگا می کنید، شبا که می خوای بخوابی کلی براش بوس می فرستی و بهش شب بخیر میگی، جدیدا هم وقتی بابایی میره بیرون پشت سرش گریه می کنی و کلی کارای دیگه، البته بابایی هم خیلی عاشق شماست ...شما باید  خدای مهربون رو خیلی شکر کنی که بابای به این خوبی داری...غیر از بابای خوب شما دوتا باباجون خوب هم داری، یکی از اونا که بیشتر می بینیش باباجون غلامرضاست، از خوبی و...
17 ارديبهشت 1394

هر روز من روز توست

دخترک عزیزم تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم تو را به خاطر عطر نان گرم براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم براي پشت کردن به آرزوهاي محال به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم . هر روز در کنار تو احساس می کنم روی بهشت ایستاده ام، چشم های تو نزدیک ترین راه رسیدن به خداست و لبخند تو لبخند خداست...چقدر خوشبختم که مادر توام ...
17 ارديبهشت 1394

بهار من بهارت مبارک

رستای گل مامان، این دومین عیدی هست که کنار هم هستیم، امیدوارم سالهای سال کنار هم، اومدن بهار رو جشن بگیریم عزیزمممم امسال سال بز، منم این بز خوشکلو  آوردم تو وبلاگت عزیزم عیدددتتتتتت مبارک گل دخترم                                                         عشق مامانی برات ماهی هم آوردم همون دودوی خودت         ...
26 فروردين 1394

اولین قدم های دختر عزیزم

دختر گل مامانی، مدتها بود که منتظر بودیم یه قدم کوچولو برداری، تقریبا از روز تولد یکسالگیت روی پاهات می ایستادی، این اواخر خیلی طولانی روی پاهات می ایستادی حتی روشون خم می شدی تا چیزی رو از روی زمین برداری ولی از راه رفتن خبری نبود، قربونت برم توی فامیل ما بچه های هم سن و سال شما زیاده برای همین خواه ناخواه، یه جور مقایسه بین شماها میشه،ولی من خیلی از این کار بدم میاد و اصلا شما رو مجبور نمی کردم راه بری با خودم می گفتم هر وقت وقتش بشه راه میره، می دونستم دیر نمیشه، تا اینکه انتظارها به سر اومد و توی یه روز قشنگ یعنی 19 اسفند 93 اولین قدمها رو برداشتی، ماجرا از این قرار بود که مثل همیشه روی پاهات ایستاده بودی و هیچ میلی به راه رفت...
25 فروردين 1394

شیطنت های دخترک در آشپزخانه

عزیز دل مامانی، اینروزا شما خیلی خیلی شیطون شدی، نمیدونم از کجای شیطنت هات بگم، اگه در آشپزخونه باز باشه دیگه باید منتظر هر حادثه ای باشیم ، شما عاشق گشت و گذار توی کابینت ها هستی و ساعتها با ظرف و ظروف داخل کابینت سرگرم میشی، اینجا هم داری پیازهارو می ریزی توی سطل برنج   ...
16 فروردين 1394