رستارستا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

دختر پاییزی ما

عید ۱۴۰۰

سلام گل زیبای من  حالا که می‌نویسم ۱۹ فروردین ۱۴۰۰ است نمی‌دانم از آخرین باری که برایت نوشتم چند وقت می‌گذرد. شکر خدا بزرگ شدی هشتمین عید نوروز را با هم گذراندیم. الان دیگر داری کلاس اول را تمام می‌کنی، بهتر است بگویم تمام می‌کنیم. از وقتی خیلی کوچک بودی به مدرسه‌ رفتنت فکر می‌کردم. بارها که از جلوی مدرسه‌های شهر رد می‌شدم تو را تصور می‌کردم ولی الان یکسالیست که مجبوری مدرسه خانگی مامان بروی. قرار نبود اینطوری شود ولی شد. اصلا نمی‌شود روی چیزهایی که قرار است انجام شود و چیزهایی که فکر نمی‌کنیم هیچوقت پیش بیاید حساب باز کنیم. زندگی در غیرقابل پیش‌بینی ترین شکل ممکن می&zwnj...
19 فروردين 1400

نوروز 98

سلام جان مادر سال نوت مبارک امسال ششمین نوروزی هست که با هم گذروندیم و ششمین بهار اگرچه تو زندگی مارو سراسر بهار کردی و اینقدر زیبایی به زندگیمون دادی که هر روز برای ما نوروزه عشق من الان که دارم این مطالب را برات می نویسم توی روستای اجدادی ما هستیم البته خونه قدیمی پدربزرگ و مادربزرگ من و بابایی با یک خونه جدیدتر تعویض شده و خیلی چیزها عوض شده ولی هنوز وقتی توی کوچه های روستا که الان دیگه آسفالت شدن قدم می زنیم به یاد روزهای خوب بچگیمون میفتیم به یاد قایم باشکها و بدو بدو کردنهامون چند روز از تعطیلات نوروز هم به خاطر کار بابا اومدیم اینجا اون چند روز خیلی بارندگی شدیدی میومد و چون بالای روستامون یک سد خاکی هست احتمال وقوع س...
16 ارديبهشت 1398

گنجشکک من تولدت مبارک

پنج سال پیش در یکی از روزهای سرد و زیبای پاییزی آمدی و شدی گنجشکک زیبای خانه ما و برای ما همه چیز شدی امید  آرامش  خوشبختی  شادی گنجشکک تا همیشه برایمان بمان  پرنده کوچک خوشبختی من “ به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش تا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.» و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد من به خوبي‌ها نگاه کردم و عوض شدم من به خوبي‌ها نگاه کردم چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگ‌ترين ِ اقرارهاست من به اقرارهاي‌ام نگاه کردم سال ِ بد رفت و من زنده شدم تو لب‌خند زدي و من برخاستم دل‌ام مي‌خواهد خو...
28 بهمن 1397

پنج سالگیت مبارک دختر پاییزی من

عزیز دل مادر الان که دارم برات می نویسم ساعت نزدیک ۴ صبح روز تولد پنج سالگی توست با اینکه تا الان مشغول آماده کردن تدارکات تولدت بودم و خیلی خسته ام ولی دلم خواست چند خطی برات بنویسم و بهت این روز قشنگ را تبریک بگم پنج ساله که باهات نفس می کشم بهترین روزهای زندگی منو بابا را برامون ساختی، اگر به خاطر داشتنت تمام عمرم شکر خدای بزرگ رو بکنم بازم کمه، عشق من تولدت هزاران بار مبارک ممنون که هستی از خدای مهربون بهترینها را برات می خوام
28 آذر 1397

اولین سفر به مشهد

گل مامان شما در آبان سال 97 یعنی یکماه پیش برای اولین بار رفتی مشهد، این اولین سفر سه نفره ما بود قبلا فقط یکبار در پنج ماهگیت بدون مامان جون و بابا جون رفته بودیم سفر که البته توی اون سفر خاله نرگس هم همراه ما بود، قبل از سفر اصلا خوشحال نبودی که میخواستیم تنهایی سفر بریم و همش بهونه مامان جون و بابا جون رو می گرفتی ولی خداروشکر سفر خیلی خیلی خوبی داشتیم و به برکت امام مهربونیها هیچ مشکلی برامون پیش نیومد و خیلی بهمون خوش گذشت بعضی از عکسای سفر را برات اینجا میذارم عشقم      ...
26 آذر 1397

مامان جون مستقل شو

سر میز ناهار داشتیم راجع به بچه ها که شغلشون درس خوندنه و از مامان و بابا پول می گیرن تا وقتی خودشون مستقل بشن و کار کنن صحبت می کردیم که شما گفتین: - من سرکار نمیرم من وقتی بزرگ شدم فقط ازدواج میکنم من : خب می تونی هم کار کنی هم ازدواج کنی شما: نخیر ، مرد من میره کار می کنه بابا: فکر ازدواجو از سرت بیرون کن شما باید همیشه پیش ما بمونی شما: نه بابا، من ازدواج کردم هم نزدیک شما می مونم بابا: شما باید دکتر بشی بابا رو خوب کنی شما: نه من میخوام فوتبالیست بشم بعد بابا خندید و یواشکی به من گفت: فکر کنم دیپلمشم نگیره ...
22 شهريور 1397

معلم کوچـولوی من

یک روز منو شما و بابا رفته بودیم اصفهان، ولی اون روز، روز ما نبود و غیر از اتفاقات دیگه که برامون زیاد خوب نبود دوتا تیکه از لباسای نو شما هم گم شد، من خیلی از این بابت ناراحت شدم چون اون لباسی بود که شما خیلی دوسش داشتی و فکر میکردم خیلی به خاطر گم شدنش ناراحت بشی ولی در کمال ناباوری اصلا به روی خودت نیاوردی، تازه به منم روحیه میدادی وقتی ازت پرسیدم ناراحتی که لباست گم شده جواب دادی" نه، من خیلی شادم چون شما و بابا رو دارم" ، من با این حرفت درس بزرگی گرفتم معلم کوچولوی من
6 شهريور 1397